تبلیغات
پزشکی زاهدان ورودی 91
شنبه 4 خرداد 1392

چشم چشم دو ابرو

   نوشته شده توسط: بهــــ نــــامـــــــ    

خدایی این شعر خعــِـُـَـًـٌلی عــــــوشقولانه اس


ادامه مطلب

جمعه 3 خرداد 1392

کلاس بهداشت

   نوشته شده توسط: بیتا جوهری    نوع مطلب :اطلاعیه ،

سلام بچه ها

فردا صبح ساعت 7:30 کلاس بهداشت داریم

لطفا اطلاع رسانی کنید.


جمعه 3 خرداد 1392

فردا کلاس بهداشت!

   نوشته شده توسط: علی دهمرده    

سلام
عزیزان اگه فردا ساعت 3/5 تا 5/5 کلاس بهداشت بذارم
احیانا با کلاس کسی تداخل نداره؟!


پنجشنبه 2 خرداد 1392

اندر احوالات امداد الهی...

   نوشته شده توسط: فائزه خسروی    نوع مطلب :طنز ،

[http://]


پنجشنبه 2 خرداد 1392

پـــــــــــــدر خوب من

   نوشته شده توسط: مهران پناهی    


http://mohammaddarvish.com/i/wp-content/uploads/father-and-son-rise.jpg
پدر خوب من


ای فدای روی همچون ماه تو
گشته ام من واله و شیدای تو

تکیه گاه من تویی هان ای پدر
ای پدر کی میشوم همتای تو؟

گر تو می بینی که شعری گفته ام
دوست دارم پا گذارم جای تو

گرچه می نتوان که جا پایت گذاشت
لیک رسوا می شود بدخواه تو

آب دریا را اگر نتوان کشید
میتوان نوشید از دریای تو

ای پدر با من بگو درد دلت
تا که من مرهم نهم غمهای تو

ای پدر پشت و پناه من تویی
پشت من گرم است از گرمای تو

ای پدر خونی که در پود من است
قطره قطره میکنم اهدای تو

روشنی بخش چراغ خانه ای
میستایم روح استغنای تو

کودکانت چون نهالی رسته اند
هست مادر مامن و ماوای تو

ای پدر روزت مبارک ای پدر
من چه دارم تا بریزم پای تو؟


چهارشنبه 1 خرداد 1392

اطلاعیه

   نوشته شده توسط: علی دهمرده    نوع مطلب :اخبار کلاس ،اطلاعیه ،

سلام
- عزیزان فردا پنجشنبه از ساعت 7/5 تا ساعت 11/5 با جناب دکتر دهقان کلاس داریم 
- همچنین احتمالا از ساعت 1 تا ساعت 3 هم با جناب مهندس رخش کلاس داریم حالا ان شا الله فردا خبر قطعیش رو میدم
- برای تعیین دقیق امتحان بیو هم فردا از روی لیست ازتون نظر خواهی میکنم لطفا همه دوستان تا فردا تصمیم قطعیشون رو بگیرن
- در ضمن کتابهای روانشناسی هم رسیده و قیمتش 19/500 هست
سرفراز باشید


سه شنبه 31 اردیبهشت 1392

ماجرای سربازی رفتن خانوم‌ها

   نوشته شده توسط: بهــــ نــــامـــــــ    

ماجرای سربازی رفتن خانوم‌ها
صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه‌ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...

صبحانه:
وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو ...
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود...
هوووو.... بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!


دوشنبه 30 اردیبهشت 1392

اهدای خون اهدای زندگی! فردا ظهر!

   نوشته شده توسط: علی دهمرده    

عزیزانی که مایل به اهدای خون هستند
لطفا فردا ساعت 12 با همراه داشتن کارت ملی تشریف بیارن سازمان انتقال خون و یا به خودم مراجعه کنن تا فردا با هم بریم و گروهی خون بدیم...
شرایطش اینه که بیماری خونی نداشته باشن و بالای 50 کیلو باشن!
راستی اینم بگم که خون دادن بسیار برای بدن مفیده
مخصوصا اگر قبل از ایام امتحانات خون بدین 
باعث میشه که بدن از حالت کسالت در بیاد و خون تازه بسازه و کمتر خواب آلودگی به سراغتون بیاد...
خواهشا اطلاع رسانی کنین...


شنبه 28 اردیبهشت 1392

پسر برتر از دخترآمد پدید

   نوشته شده توسط: بهــــ نــــامـــــــ    

«پسر برتر از دخترآمد پدید»
پسراین جمله را گفت
و چیزی ندید

نگو دخترک با یکی دسته بیل
سر آن پسر را
شکسته جمیل

بگفتا: «جوابت نباشد جز این
نگویی دگر
جمله‌ای اینچنین!

وگرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت
به این دشمن است.»

پسر اندکی هوشیاری بیافت
سرش چون انار رسیده
شکافت

پسر گفتش:«ای دختر محترم
که گفته که من از
شما بهترم؟!

که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پری
از همه سرتر است

پسر سخت بیجا کند، مرگ بید
که برتر ز دختر
بیاید پدید!»

پس آن ضربه خیلی نشد نا به جا
که یک مغز
معیوب شد جا به جا



پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392

***

   نوشته شده توسط: محمدرضا ترابی    

زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفرش سختی هاست ....
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ما همه همسفر و همگذریم
انچه باقیست فقط خوبی هاست....


تعداد کل صفحات: 17 1 2 3 4 5 6 7 ...