تبلیغات
پزشکی زاهدان ورودی 91 - چه زود گذشت...........
























پزشکی زاهدان ورودی 91

میگم واقعا چه زود گذشت
همین پارسال یه همچین روزی بود که فرداش کنکور داشتیم


خواهرم کنکور ریاضی داشت
صبح بلند شده بود رفته بود سر جلسه از قبل بهش گفته بودم که میام دنبالت با هم بر گردیم و برام از کنکور بگی
تا یازده یه مقدار از خلاصه های زیستمو مرور کردم حالا بماند که همه مشاورا گفته بودن روز قبل از کنکور نباس درس بخونین و از این حرفا...ماکه کار خودمونو کردیم


هیچی دیگه ساعت 11 رفتم جلوی حوزه که از قضا فرداش خودمون هم اونجا آزمون داشتیم
همچین که رفتم نگهبانه منو دید گفت خانوم دیگه نمی تونی بری تو درب حوزه رو بستن..راتون نمیدن...فکر کرده بود که من جزو داوطلبای اون آزمونم
یه نگاهی بهش کردمو
تو دلم گفتم آخه خواب موندن و به امتحان نرسیدن یه ربع ،نیم ساعت،آخه نبوغ الان دیگه اگه راه هم بدن یه داوطلب با 270 تا سوال تو یه ساعت باقی مونده چیکار میخواد بکنه؟؟؟؟ هیچی دیگه بهش گفتم نه من از همراهان یکی از داوطلبام
 اومدم کنار واستادم که چند تا از دخترای تقریبا هم سن خودمو دیدم داشتن از استاد و جزوه و این جور چیزا حرف می زدن.....به من گفتن شما کلاس چندمی؟ گفتم من فردا کنکور دارم امروزم اومدم دنبال آبجیم.......هیچی دیگه اینا که بعدا معلوم شد از ترمولک های رشته ی پرستاری اند شروع کردن درباره ی نحوه ی آزمون دادن و موفقیت و رازهای کنترل استرس سر جلسه صحبت کردن
منم خب گوش دادم ببینم شاید حرف بدرد بخوری باشه واسمون ولی دیدم نه خیر همش تکراریه بعدم بهشون گفتم خداروشکر من تجربه ی کنکورو از قبل دارم پشت کنکوری هستم...
..یه نگاهی بهم کردن که ینی لال بودی زودتر بگی که ما تو این گرما اینقدر برای ثواب کردن خودمونو خسته و تشنه نکنیم؟!!!
یه لبخند زدم و به سمت خواهرم که حالا امتحانش تموم شده بود رفتم اونم شروع کرد به خاطره تعریف کردن که فلانی اول امتحان گریه کرد و فلان مراقب رفت کلی نازشو کشیدو از این حرفا......
سرمو بر گردونم و دوربین و میکروفن به همراه یک عدد خبرنگار و فیلمبردار از دور دیدم.....دیگه هوش از سرم پرید و رفتم به سمتشون که مثلا مصاحبه کنم
یهو دیدم دستم محکم کشیده شد برگشتم دیدم دوست آبجیمون میگه چیکار میکنی کجا میری آخه تو مگه جزو داوطلبین امروز بودی که میخوای بری و مصاحبه کنی؟
ای خدا نیگا چندمین نفره امروز داره اینو بهمون میگه ......
بی خیال اون مصاحبه ی کذایی شدم و خواهر از کنکور گفت واسم
خونه مامان واسه نهار سبزی پلو با ماهی پخته بود که هم خستگی خواهر تازه از کنکور برگشته رفع بشه و هم از فسفرای ماهی یه چیزی هم نصیب من بشه  که امتحان فردا رو مثلا خوب بدم
عصرم به اتفاق خانواده رفتیم بازار یه خرید درست حسابی کردیم
شبم بعد از یه سوپ درست و درمون واسه شام باز یه مقدار دیگه از خلاصه ها رو مرور کردم!!!!
والبته یه بحث مختصر با پدر خانواده
حالا من هر شب 2 میخوابیدم جو گیر امتحان کنکور و این حرفا اونشب میخواستم 11 بخوابم مگه خوابم میبرد ؟!!
!!اصن مگه میشد ؟ چی بگم والا ؟سرتون و درد نیارم
حالا بدیش این بود که اتفاقا همون شب خواهر کوچیکم به خاطر مسمومیت راهی بیمارستان شد اینم شد مزید بر علت
بعدم که خوابیدم
چه خوابایی که تا صبح ندیدم
یکیش این بود که دفترچه ی عمومی و اختصاصی رو با هم داده بودن و من تمام عمومی ها رو 100 زده بودم ولی اصلن وقتم به هیچ کدوم از اختصاصی ها نرسید یا خواب بعدیم این بود که دیر رسیدم به امتحان..... یا بعدیش این بود که مدادم نوکش شیکست و من موندم با انبوه سوالایی که منتظر پاسخ داده شدن بودن
هیچ کدوم از این اتفاقا رخ نداد  .......ای بابا ...بگذریم
فقط نکته ی جالب این بود که وقتی سر جلسه صندلیمو پیدا کردم در کمال ناباوری دیدم که دقیقا همون صندلی سال قبل دقیقا توی همون لوکیشنی بود که سال قبلشم اونجا بود و همون کلاس و اتفاقا همون مراقبای قبلی.....امتحان با 7 دقه تاخیر شروع شد و منم به خیال اینکه اخر جلسه اون 7 دقه میخواد جبران بشه بودم و تمام وقتمو اونطوری تنظیم کردم که البته جبرانم نشد .... عیب نداره ما که میگذریم ولی خدا عاقبت باعث و بانیشو به خیر کنه...بد حقی ضایع شد ازمون....
و بعدم که امتحان شروع شد من منتظر بودم که کی بهمون کیک و ابمیوه میدن  ...تو همین فکرا بودم که یهو دیدم یه جفت کفش مردونه و یه اقایی با لباس روحانی جلوم واستاد ..... آخه امام جمعه ی محترم شهرستان چرا اومدی بالا سر من؟ من اون موقع نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم برادر من!!!

واااااااای زیستش خیلی واسم سخت بود کل امتحانم یه طرف زیستش یه طرف ......
بعد باز عصرش که کنکور زبان بود و من اونو دیگه چیزی ازش نفهمیدم چون بیشتر سرم به خوراکیهام گرم بود
هیچی دیگه کنکورم به همین سادگی(!!!!)تموم شد و
تمام شد
و پای ما به زاهدان باز شد............





پی نوشت: نوشتن این خاطره صرفا جهت فرار از خواندن اناتومی (
)بود و هیچ گونه ارزش دیگری ندارد
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر 1392 ساعت 15:45 توسط الهام نظرات |


Design By : Pichak